پارت صد و پانزده :

داودی از مقابل در کنار رفت و با صدایی آهسته پچ زد:
- تا اینا حواسشون پرته سریع برو. از کنار دیوار خط زرد رنگ رو بگیر و برو سمت سرویس بهداشتی. از در پشتی بیمارستان برو بیرون . اونجا یه پراید دودی منتظرته. فهمیدی چی میگم؟
فریبا نگران و وحشت زده سری به نشانه ی مثبت تکان داد. وقتی پشت در اتاق ایستاد کاسه ی چشمانش از اشک پر شده بود و دست سردش در دستان داوودی میلرزید. اندک بزاق دهانشش را فرو Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    وواای مرسی پارسا ..بالاخره یه بارم این باران رو حرص داد.😁😁

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آخیش😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️