اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پانزده :
داودی از مقابل در کنار رفت و با صدایی آهسته پچ زد:
- تا اینا حواسشون پرته سریع برو. از کنار دیوار خط زرد رنگ رو بگیر و برو سمت سرویس بهداشتی. از در پشتی بیمارستان برو بیرون . اونجا یه پراید دودی منتظرته. فهمیدی چی میگم؟
فریبا نگران و وحشت زده سری به نشانه ی مثبت تکان داد. وقتی پشت در اتاق ایستاد کاسه ی چشمانش از اشک پر شده بود و دست سردش در دستان داوودی میلرزید. اندک بزاق دهانشش را فرو Ø

لطفا صبر کنید...

شادان
0وواای مرسی پارسا ..بالاخره یه بارم این باران رو حرص داد.😁😁